سيد محمد باقر برقعى
581
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
كار عاشق كار عاشق تا سحرگه داد و فرياد است و بس * خانمان عاشق بىچاره بر باد است و بس كيست آن عاشق كه ترك سر كند در راه دوست ؟ * آنكه جان تسليم جانان كرد فرهاد است و بس سيل اشك من به هرجا رفت ، بنيانكَن شدى * چارهاى ياران ! كه آن دل سخت بنياد است و بس سوختم ، آتش گرفتم ، آب ديده همّتى ! * در شب هجران به اشك چشم امداد است و بس رخ نما و جلوهاى ديگر بكن در انجمن * تا همه دانند دلدار آن پريزاد است و بس هركسى از يار خود گه وصل و گه هجران كشد * عايد من ز آن نگارين جور و بيداد است و بس گر كه « صدرا » از غم هجران بميرد ، گو چه غم ؟ * خون او بر گردن آن ترك صيّاد است و بس در مدح حجّت بن الحسن العسكرى ( عج ) بهاريه باد بهارى وزيد ، جان جهان شاد شد * جان جهان خرّم از وزيدن باد شد از آن وزيدن ، زمين ، يكسره آباد شد * زمين چو آباد شد ، نبات آزاد شد نبات آزاد شد ، در چمن و لالهزار * در چمن و لالهزار ، باد بهارى وزيد باد بهارى وزيد ، ابَردرختان رسيد * گويا روح القدس به باغ و بستان دميد كه از درختان چنين شكوفهها شد پديد * شكوفهها شد پديد ، به صفحهء مرغزار به صفحهء مرغزار ، شكوفههاى زلال * برون شد از صفحهاش ، ميوهء خوش خطّ و خال يكى زمرّدصفت ، و آن دگرى زر دلال * يكى دگر مايلِ سواد همچون بلال كه مژدهء صبح داد ، از شب هجران تار * باز ز نو بلبلان ، چهچهزنان در چمن چهچهزنان در چمن ، به شاخ سرو و سمن * به شاخ سرو و سمن ، منتظر نسترن منتظر نسترن ، كه واكند پيرُهن * چو واكند پيرهن ، رفت ز بلبل قرار بهار از كى چنين ، حكمتى آموخته ؟ * كه بهر اطفال خود ، ذخيره اندوخته