سيد محمد باقر برقعى

573

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

فاطمه عليها السّلام از نگاه على عليه السّلام نديدم ز چشمان تو مهربان‌تر * ز امواج درياى آن بىكران‌تر دلت چون شقايق ز غم پرتلاطم * ز باغ بنفشه رخت ارغوان‌تر گل عمرت اى ياس خوشبوى احمد ! * به فصل بهار از خزان هم خزان‌تر سرشك تو اى آسمان لطافت ! * ز باران فصل بهاران روان‌تر مدالى به سينه نشانى به بازو * نباشد به عالم ز تو قهرمان‌تر خدا را كدامين غم اين‌گونه بنمود ؟ ! * ز محراب قدّ رسايت ، كمان‌تر تو يك بوستانِ پر از داغ و دردى * بنفشى و سرخى ؛ كبودى و زردى خدا قلب ما را به هم آشنا كرد * نبىّ دست ما را گرفت و دعا كرد و تبّت يدا خالدا نارا فيها * هرآن‌كس كه دستِ تو از من جدا كرد درى را كه دروازهء آسمان بود * ز فتنه در او خصم آتش به پا كرد همان شعله شد تيغ و در ظلمت شب * فروزان سر حق‌ّنما را دوتا كرد همان شعله را برد در كوزهء زهر * به صد حيله در حنجر مجتبى كرد همان شعله در نيم‌روزى شرربار * سر تشنه‌كامى ز پيكر جدا كرد تو يك بوستانِ پر از داغ و دردى * بنفشى و سرخى ؛ كبودى و زردى تو دست غريب دلم را گرفتى * فراسوى انديشه‌ام جا گرفتى جهان را براى تو ايجاد كردند * تو در بيت الاحزان چرا جا گرفتى ؟ ز خار جگرسوز طعنه ، گل من ! * وطن در دل داغ صحرا گرفتى براى بقاى طريق امامت * ز ميخ شرربار امضا گرفتى شكستند آيينه‌اى را كه با آن * غبار غم چهره‌ام را گرفتى تو رود خروشان شرم و حيايى * كه در نيمه‌شب راه دريا گرفتى تو يك بوستانِ پر از داغ و دردى * بنفشى و سرخى ؛ كبودى و زردى و اينك دل و ديده ، شمع مزارت * و در خانه ، طفلانِ چشم انتظارت