سيد محمد باقر برقعى
566
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
نسيم آهسته مىبوسيد رخ گلگون عاشق را * نگفتم راز دل ، ياران ! نهان اسرار مىآيم چه سرها و چه كاكلها به روى شانهها خم شد * ببار اى آسمان بر ما ! كه من خونبار مىآيم گل فريادها ، پرپر ، به جوى خون نمىبينى ؟ * چراغ زخمها روشن ، ز پاى دار مىآيم بهاران مىرسد ، گل مىدمد آواى خونينم * بهاران چو رسد ، اى نازنين ! سرشار مىآيم آغوش عطش تو بيا زمزمهاى باش ، من و ميدان را * تا كه در جام كنم همهمهء توفان را عشق ، خاكستر ما را ، به كف باد سپرد * تو از اين باغ ببر نسترن و ريحان را سينه از عطر گل و خنجر آتش لبريز * تو كجايى ؟ بگشايم درِ اين زندان را چشم در چشم توام بود ، اگر مىديدم * سينه در سينه خطر كردن شبخيزان را خاك ، در بستر آواى زمين با ما بود * گر سروديم در آغوش عطش باران را با چراغ تو ، در اين كوچه درآيم امروز * تا به ديوار بكوبم سر سرگردان را شور شكفتن به سر هواى تو ، در باغ نسترن دارد * به داغ تو ، دل من سرو در چمن دارد كنون كه دشت ، ز آواى عاشقانه پر است * ز عطر بوى تنت ، لاله پيرهن دارد مگر ز عشق چه گفتى سخن در اين وادى ؟ * كه كوه خشم تو را داغ شعر من دارد به گوش باغ چه خواندى تو اى سپيدهء سرخ * كه عالمى به هواى تو پر زدن دارد به صد كرشمه درآيد ، به رقص در ميدان * سرى كه شور شكستن به جان و تن دارد تو نيز از صف عشّاق سربريده شدى * فتاده قامت ما ، ريشه در وطن دارد بخوان ، ترانه بخوان چو قفل گشت به حسرت دهانِ ما شاعر * بخوان ، ترانه بخوان ! از زبان ما شاعر ز خاك و بادِ نفسهاىِ تندِ تب خيزد * به وزنِ درد بخوان در زمان ما شاعر