سيد محمد باقر برقعى
561
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
نفس گرم عشق اى ز مىات هر دوجهان گشته مست * وى به رهت داده همه دل ز دست مست تو شد ميكده و مىفروش * محو تو شد ، بتكده و بتپرست مستى مردم همه ز آب رزان * مستىِ ما ، از مى روز الست چهره به خاك تو نهاديم و گشت * در برِ ما ، قدرِ نُه افلاك ، پست گرچه ز قيد دوجهان جستهايم * ليك ز دام تو نخواهيم جست ما كه فناى تو و عشق توايم * دل ببر و جان ببر و هرچه هست رشتهء جانم ز بلايت گسيخت * شيشهء صبرم ز فراقت ، شكست خون مرا ، گر بخورى ، نوش جان ! * دل ز كفم گر ببرى ، ناز شست ! جان به فداى نفس گرم عشق * كز همه ببريد و مرا ، با تو بست ! بنده بود ، بندگى و خواجگى * بندهء عشق تو از اين هر دو ، رست يكسره برخاست ز كون و مكان * تا كه « صبورى » به كنارت نشست دلآشفته به عشق كوش و مبرّا ز كفر و ايمان باش * رها ز كشمكش كافر و مسلمان باش دل رميده به دلدار و جان به جانان ده * سبك ز بار تن و فارغ از غم جان باش بگير اى دلآشفته ، جان در آن خم زلف * هميشه طالب جمعيّت پريشان باش نظر ز ديدهء معنى نما به صورت دوست * در اين جمال سراپا ، كمال حيران باش تو كت ز جانوران رتبه برتر است ز عقل * به از فرشته شو از عشق ، ور نه حيوان باش من از نگاه كمان ابروان نپوشم چشم * به جاى هر مژهام گو هزار پيكان باش نهان شد از نظرم يار ، همچو مردم چشم * برون ز ديده شو اى اشك و رشك توفان باش دواى اهل ولا ، رنج و ابتلا باشد * به جسم و جان من اى درد ، يار درمان باش مدار چرخ « صبورى » به عكس خواهش توست * وصال مىطلبى ، مستعدّ هجران باش چو مختلف بود اوضاع چرخ بوقلمون * به خون خويش همى سرخرو ، چو مرجان باش