سيد محمد باقر برقعى
559
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
چنين شريف نگينى فتاده از كف جم * روا مدار خدايا ! به چنگ اهرمنش به پاى گلبنى اى بلبل آشيانهنماى ! * كه دستبرد خزان كوته است از چمنش مدام ذكر « صبورى » ست قصّهء لب يار * كه نقل مجلس عشق است نقل هر سخنش افسونگر عشق هيچ دل نيست ز عشق رخ جانانه تهى * زين تجلّى نبود كعبه و بتخانه تهى غوص بحرين دوعالم چو نمودم ديدم * صدفى نيست از اين گوهر يكدانه تهى من ز كيفيّت چشم تو خرابم ساقى ! * گرچه از مىكشىام شد همه ميخانه تهى مرغ بشكسته پروبال دلم در قفسيست * كه هم از آب تهى گشت و هم از دانه تهى گر من از پيش تو جايى نروم ، نيست عجب * محفل شمع محال است ز پروانه تهى دامن از اشك بصر پر ، دلم از خون لبريز * كف تهى ، كيسه تهى ، كاسه و پيمانه تهى تا كسى جز تو به خلوتگه دل ننشيند * كردهام يكسره اين خانه ز بيگانه تهى دل همىخواست كه قالب تهى از جان سازد * در شب هجر كه ديدم ز تو كاشانه تهى درخور عشق نهاى ، تا چو « صبورى » نكنى * دل ز افسونگرى عشق ز افسانه تهى دل اميدوار هركه به دل ، عشق روى يار ندارد * در بر اهل دل ، اعتبار ندارد آنكه ندارد به سينه ، بار غم يار * در حرم خاص عشق ، بار ندارد كشته بود در دل صنوبرى من * قامت سروى كه جويبار ندارد طعنه مزن عاقلا به بىخودى ما * عاشق ديوانه ، اختيار ندارد هيچ مجو كفر و دين ز اهل محبّت * عشق ، به اسلام و كفر كار ندارد طالب مهرى ، ز سينه كينه فروشوى * كآيينهء اهل دل ، غبار ندارد بادهء صوفى ز رنگ و بوست مبرّا * مستى اين مىكشان خمّار ندارد هست گدا را به كنج فقر و قناعت * لذّت عيشى كه شهريار ندارد