سيد محمد باقر برقعى

555

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

چون غنچه واشدى ، مشك و عبير و عود پراكندى از دو چشم . * آخر گريستى ! اشكت چه بىصدا ، چون چشمه‌اى زلال ، از قلّه‌هاى كوه بر پهن دشت جان ستمديده‌ام دويد . * آخر گريستى ! با گريه‌هاى تو ، ديدم فرشتگان خدا گريه مىكنند . آن اشك بىامان ، آن گوهر مذاب ، آتش به جان خسته‌تر از خسته‌ام كشيد . اين طرفه بين كه پاره‌هاى دل من ز چشم تو ، بيرون دويد و دامن من پرگهر نمود . * آخر گريستى ! الماس اشك تو دل چون شسته‌ام بريد . كس باخبر نشد كه دل از دست من چه ديد . هان اى بلور چشم !