سيد محمد باقر برقعى

537

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

لهجهء زيباى باران بود و من * ازدحام بىقراران بود و من در عبور لحظه‌ها گُم مىشدم * ياور بىچاره مردم مىشدم كينه‌هاى كهنه از من دور شد * جنگل احساس من پُرنور شد ايل من در پاى دل‌ها تب زدند * خيمه در عمق سكوت شب زدند آشنايانم صميمى مىشدند * مثل دوران قديمى مىشدند انتهاى روزهاى سرد بود * يك نفر با من شريك درد بود عشق با من همنشينى مىنمود * طالعم را پيش‌بينى مىنمود بازتاب لحظه‌هاى ناب بود * پاىكوبان دختر مهتاب بود مرغ احساسم پريدن ساز كرد * ديدم آن شب تا خدا پرواز كرد شور روز جنگ در سر داشتم * خلوتى در پاى سنگر داشتم ياد ياران بر دلم مىزد شرر * آسمان آمد زمين با پاى سر گريه‌هاى باحلاوت داشتم * آيهء مستى تلاوت داشتم در دلم شور و نشاطى بس عجيب * بر زبانم جارىِ « أَمَّنْ يُجِيبُ » اشك‌هاى تازهء من راز داشت * گفت‌وگو با جادهء اهواز داشت يادم آمد روزهاى سخت جنگ * همدم و همراز بودن با تفنگ ياد شب‌هاى كميل و سوز آه * ياد اشك چشم‌هاى بىگناه ياد تابستان سوزان جفير * ياد شب‌هاى قلاويزان به خير ! ياد سوز گريه در فصل دعا * ياد خونين‌پيكران شهر ما ياد آن روزى شهادت داشتيم * ما به خاك جبهه عادت داشتيم ياد سيم‌خاردار و ياد مين * ياد « بينا » در غروب پنجوين ياد لبخند غريب « پايدار » * با تن مجروح در و الفجر چار ياد دود و ياد خاكستر به خير ! * ياد سنگرساز بىسنگر به خير ! غرّش خمپاره‌ها از ياد رفت * شور شيرين از سر فرهاد رفت