سيد محمد باقر برقعى
534
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
بال پروازم به پرواز آشناست * حال دمسازم شده همپاى عشق نالهات بادا « صبا » شورآفرين * تا درآيى درگه بىتاى عشق ميكدهء عشق ساقى بده جامى ، كه ز دل غصّه برآرم * پر كن مى نابى ، كه ز دل رفته قرارم شبها همهشب راز دلم با تو بگويم * شايد سحرى غصّهء هجران بسرآرم خواهم كه ز ميخانهء عشقت بشوم مست * تا اينهمه طعنه نزنندم كه خمارم در ميكدهء عشق ولايت بنشينم * هوهو زنم و شكر دمادم به لب آرم كم ناله و زارى بنما زين غم هجران * آرد به « صبا » باد صبا بوى نگارم در خون تپيده حجاب ظلمت شب سركشيده در خون است * ز داغ كشتهء بىسر ، دو ديده در خون است ملك به حضرت بارى چنين برد عرضه * كه نعش سيّد و الا تپيده در خون است تمام عرش و فلك ، ساكنان ارض و سما * ز داغ قامت آن خون تپيده در خون است هماره ظلمت شب در ستيز با نور است * از آن چو غرقه طلوع سپيده در خون است