سيد محمد باقر برقعى
523
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
مست زر و مال دل غافل و جان محتضر و ديده به خواب است * خوش مىروى اى عمر بگو اين چه شتاب است ؟ دست از حركت خسته و ، پا مانده ز رفتار * گر يار به دادم نرسد ، كار خراب است اى غرقهء درياى تنعّم ! تو چه دانى ؟ * كز بهر تو هر شب جگر مرغ كباب است بايد ادب آموخت ، ز ابناء محبّت * گر تشنهء آبى ! مرو آنجا كه سراب است بىهوشى مطلق بود از مست زر و مال * گهگاه به هوش آيد ، گر مست شراب است دانى كه ؟ معذّب بود اندر همه آفاق * آن است كه از خوى بد خود به عذاب است هر نغمه به گوش دل من از خوش و ناخوش * جز زمزمهء مهر و وفا ، بانگ رباب است يوسف معرفت اى دل هرزهگرد ! آه از تو * به كجا آورم پناه از تو ؟ به كه گويم كه در سراسر عمر * روزگارم بود سياه از تو اينچنين بوده است تا بودهست * امتثال از من ، اشتباه از تو در هواى هوس پريدنها * بود از من ، ولى گناه از تو چهبسا در ظلام بىخبرى * افتم از ره به يك نگاه از تو خوارى و خفّت و حقارت و جهل * همه جا ، رويد اين گياه از تو لاجرم در محاكم انصاف * شوم امروز دادخواه از تو « صانعى » هوش دار ! تا نرود * يوسف معرفت به چاه از تو آلت دَست بيگانگان « 1 » دانى اى ملّت ! چرا سرگشته و حيران شدى ؟ * گر بجويى علّتش ، گويم كه بىايمان شدى خصم دستور پيمبر ، منكر قرآن شدى
--> ( 1 ) - اين منظومه گويا بين سالهاى 1325 و 1326 سروده شده است .