سيد محمد باقر برقعى
514
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
آنچه فهماندى به من اين بود و بس * كه به هر خار و خسى گويم مجيز هركه را ديدم ، به زير پاى او * يا بخيزم ، يا بگردم نيمخيز من نىام ليكن ذليل و عبد تو * گر خورد بر پيكرم صد تيغ تيز من عطايت بر لقايت دادهام * ز آنكه زشتى ، اى عروس پُرجهيز ! قدرِ تو كمتر ز يك جامِ مى است * با تمام دنگوفنگ و عرّ و تيز هيچ كارت نيست روى معرفت * آرى ، اى گردونِ كور و بىتميز ! خوار گردانى گروهى را به عمد * عدّهاى را بىجهت دارى عزيز ما مداديم ؟ اى دغل ، آخر بگو * از چه اينسان نشمرى ما را به چيز ؟ ! ريش و قيچى هر دو فعلا دست توست * هرچه خواهى بر سرِ ما قِر بريز گر به دست آيد مجالى ، مىنهم * من سزايت بر كف دستت تميز ! بىتو ز غصّه رفته ز كف ، طاقت و توان ، بىتو * فتاده اخگر سوزندهاى به جان ، بىتو به ديدگان نجيبت ، چه راز بود نهان * كه سيل اشك روان شد ز ديدگان ، بىتو دل شكستهء ما را ، كجاست تاب فراق ؟ * بيا كه گشته فزون ، تلخى زمان ، بىتو شدى ز ديده نهان ، چون ستارهء سحرى * ببين ! نموده سيهجامه آسمان ، بىتو « ترانه » هاى تو آهنگ روشنايى داشت * چراغِ خانه ! چه سازند كودكان ، بىتو بيا ، سراچهء ماتمگرفتهات بنگر ! * درخت و باغ و چمن ، رفته در خزان ، بىتو چه زود بال كشيدى ، پرندهء مغموم * نشستهايم به اندوه بىكران ، بىتو آش خاله ! ديدم به خواب ناز ، به دستم « قباله » بود ! * امّا « جهيز » نسيه به دولت حواله بود ! سى سال رنج و غصّه ، سرانجام « ازدواج ! » * بنگر چهها نصيب من اين چندساله بود ! كلّ حقوق ، مىشودم خرج « هفته » اى * « روزىِ ما ز خوانِ قَدَر اين نواله بود »