سيد محمد باقر برقعى

495

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

به مجمر دلم از چشم زخمِ بىهنران * به زاج سوخته چشمانِ شور را ديدم به يك اشاره جهان شد مطيع فرمانت * توان رهبرى از راهِ دور را ديدم دلم به صبر نشست و چنين به حوصله گفت * بيا كه قدرت سنگ صبور را ديدم پلى كه ساخته شد در صراط خوشبختى * بر آن مقايسهء ديو و حور را ديدم ز آسمان نگاهت دلم درخشان شد * چراغ سبز براى عبور را ديدم به پاس آمدنت « صادقى » در آن شب گفت * بيا كه جاذبهء شوق و شور را ديدم قديمى به پاس حرمت ياران و دوستان قديمى * حريم مرغ دلم گشته آشيان قديمى در آن فضا كه صفا بود و مهر بود و صداقت * حديث زندگى و حرف و داستان قديمى هميشه صحبت دل را براى خاطر دل‌ها * به گوش زمزمه مىگفت هم‌زبان قديمى نبود اين‌همه رنگ و فريب و هرزه‌درايى * ميان مردمِ يكرنگ و مهربانِ قديمى به كوچه‌هاى شرف نيست آشناى غيورى * نگاهبانِ شرافت چو پهلوانِ قديمى به هرزه مىنگرد هرزه‌پوى بىسر و بىپا * ز آستين تجدّد به آستان قديمى نه حُرمتى ، نه حيايى ، نه صحبتى ز اصالت * چه شد نجابتِ ديرين مردمان قديمى ؟ حكايت همه عالم خيانت است و اسارت * كجاست رستم دستان و هفت خوان قديمى ؟ صدا ، صداى هياهوست در نمايش غوغا * نوا و شور كجا رفت و نغمه‌خوان قديمى ؟ به جاى سبزه و گُل پر شد از غبار كدورت * كنار خانهء ما روى بوستان قديمى نمىزند به شبى چشمكى ستارهء شوقى * نبود اين همه تاريك آسمان قديمى به غير مردم پيرى كه مانده‌اند صميمى * در اين زمانه به عنوان ترجمان قديمى كسى سراغ كسى را نگيرد از كس ديگر * به روزگار تمدّن در اين جهانِ قديمى كوچك‌ترين سرباز عاشورا در خيمه مىپيچد فريادِ رسايش * گهواره مىلرزيد از رعد صدايش