سيد محمد باقر برقعى
489
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
پيغام بهارى تو كه در اوج خزانم * سرسبزتر از لالهء شاداب شكفتى در چشمه خشكيدهء اين دشت كويرى * فرخندهتر از زمزمهء آب شكفتى دانم كه به « صادق » نظرت هست كه سرمست * در كام شبش چون گل مهتاب شكفتى تركيببند صداى پاى صبح گفتهاند افسانههاى بىشمار * از بلندى پستى اين روزگار روح جوشان من از افسانه نيست * موج عصيانم به دريا بىقرار آفتاب از چشم من سر مىزند * تا كند روشن فضاى شام تار من نگين دين پاك خاتمم * من سخابخش سخاى حاتمم آتشم در جان شيدا بوده است * ذرّهاى دست مسيحا بوده است شعلهاى از من چراغ غار كهف * شعلهاى در طور سينا بوده است جارىام ، امّا نه در جوى زمان * بودهام من تا كه دنيا بوده است نفس سركش را ز خود هى كردهام * هفت شهر عشق را طىّ كردهام كار عشق از نام من بالا گرفت * روح من در قرب اعلا جا گرفت قطرهاى از خون سُرخم بر زمين * نخل دين از خون سُرخم پا گرفت لاله با افسردنم شد رنگ خون * زندگى در مردنم معنا گرفت غنچه را درس طراوت دادهام * ابر را دست سخاوت دادهام من بقا را در فنا سنجيدهام * دست در دامان حقّ پيچيدهام پشت ذهن صاف چون آيينهام * با دو چشم جان خدا را ديدهام عرش را با پاى حيرت رفتهام * فرش را عزّ و صفا بخشيدهام من شراب كهنهء ميخانهام * ساكن ديرينهء اين خانهام بانگ احمد مىجهد از ناى من * مىدمد صبح از صداى پاى من عشق ثار اللّه در جان من است * عزم روح اللّه ، بر لبهاى من