سيد محمد باقر برقعى
464
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
چون خيالم بِشَوَد راهِ نجات * گويَد از كُنجِ قَفَس قلبِ « حيات » زندهء عشقم و « شيرين » هستم * قُطب و سَردارِ مَجانين هستم « مسيح عشق » شبِ سياهِ چشمِ تو ، بُوَد چراغِ چشمِ من * بيا بهار را ببين ميانِ باغِ چشمِ من به هر طرف گُذر كُنى ، به هركسى نظر كُنى * ولى نگيرى از وفا ، چرا سُراغِ چشمِ من * * * به شهرِ پاكِ عشقِ من سفر نمىكُنى چرا * به بَزمِ شعرِ من شبى سَحَر نمىكُنى چرا من از تَبارِ چشمهام ، زُلال و پاك و باصفا * به اشكهاى چشمِ من ، نظر نمىكُنى چرا * * * اگرچه از تو دور من ، فتادهام در اين قفس * ولى خيالِ تو مرا رها نكرده يكنَفس دلِ شكستهء مرا مَخواه از اين شكستهتر * سكوتِ عاشقانهام شِنو به دادِ من بِرَس * * * « مسيح عشق » سُرودِ عاشقانهام ، نيايِش شبانه شد * تمامِ شعرهاى من سُرودِ عاشقانه شد يَخِ وجودم آب شد چو آمدى بهارِ من * درختِ خُشكِ هستيَم زِ تو پُر از جوانه شد تو در خيال آمدى قَرارِ من به هم زَدى * زِ شعرِ تَر گُلاب بَر شرارههاى غم زدى مَسيحِ عشق بودى و خُداىِ مُلكِ دل شدى * حياتِ عاشقانهء « حيات » را رَقَم زدى « همنفس با عشق » اى خداوندِ جهان و جانِ من * عشق من يعنى همه ايمانِ من عشقِ من اليافِ تار و پودِ من * عشق من مفهومِ نغز بودِ من عشقِ من سَرشار از شور و صفا * همچو اقيانوسى از مهر و وَفا