سيد محمد باقر برقعى

447

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

ياد از دل تكيدهء « شيدا » كن * هرجا سرود خاطره‌اى ساز است قفس‌زاد گردم اگر به معجزت آزاد ، از قفس * سوگند مىخورم نكنم ياد ، از قفس همزاد من ! به گوش تو هرگز نمىرسد * فرياد اين غريب قفس‌زاد ، از قفس زين تندباد هول ، كسى جان نمىبرد * حتّى ، بلند باكره شمشاد ، از قفس گفتى : اميد رستن از اين شهربند هست ؟ * گفتم : مگر به همّت فرياد ، از قفس بيداد روزگار هم از داد ، خوش‌تر است * بر من ، كه رفته اين‌همه بيداد ، از قفس مردم‌گريز حادثه‌ها ، نيستم ، از آنك * داده‌ست درس مردىام استاد ، از قفس شيرين‌ترين دقايق من ، با تو بودن است * اى شاهد حماسهء فرهاد ، از قفس ! با ياد تو ، هنوز به‌جا خرمن توام * دادى مرا اگرچه تو بر باد ، از قفس كو آن عروس بخت‌برانگيز ، كآمده‌ست * « شيدا » به دست‌بوسى داماد ، از قفس حتّى . . . ؟ ! بردار سر ز خاك ، سوارى نمانده است * يا مانده است و نادره كارى نمانده است هيزم‌شكن به جنگل شهر و افتاده است * ديگر بيا ! اميد بهارى نمانده است منصورهاى حادثه‌جو هم گريختند * غير از صليب ، چوبهء دارى نمانده است باطل شده‌ست مهر قبول صنوبران * قولى نمانده است و قرارى نمانده است سرچشمهء تفاهم ما را كه بسته‌اند * آبى دگر به چشمهء يارى نمانده است گوش فلك كر است ، چه بيداد مىكنى * گوشى دگر براى هوارى نمانده است آب از سر تمام سواران گذشته است * مرزى براى عاطفه ، آرى ، نمانده است كولىتر از هميشه‌ام ، امّا دگر دريغ ! * حالى براى گشت و گدازى نمانده است اين قطعنامه است كه از گل رسيده است : * وقتى براى بوس و كنارى نمانده است از آن‌همه پرنده ، جز اين مشت پَر ، دريغ ! * در آشيان خاطره ، يارى نمانده است