سيد محمد باقر برقعى
435
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
در خرقهء آلودهء « شيدا » زدى آتش * هم خرمن هستيش بسوزان كه بسى نيست مفتاح گنج بر هيچكس به چشم حقارت نظر مكن * بر بىكسان به عُجب و تكبّر گذر مكن در مفلسى و بىكسى و عجز و انكسار * جز حقّ ز حال خويش كسى را خبر مكن مفتاح گنج مقصد دل شكر و صابريست * در حادثات پشت به صبر و ظفر مكن اكرام اوست بىحد و لطفش فزون ز حصر * اى ناسپاس ! تنگدلى اينقدر مكن تو نونهال گلشن قدسى ، خداى را * نخل وجود خويش چنين بىثمر مكن كوتاه نيست قصّهء زلف دراز او * اين رشته وامده ز كف و مختصر مكن سلطانى از گداى در دوست كن طلب * خود را تو نااميد از آن فيض در مكن ما راست از تو شاه ، تمنّاى يك نگاه * از اين گدا دريغ تو از يك نظر مكن « شيدا » به كنج ميكده بگزين قرارگاه * بنشين و روى بر در هر بىبصر مكن غم دل از درد تو ، اى درد توام همدم دل * وز داغ تو ، اى داغ توام مرهم دل جان ماتم من دارد و من ماتم جان * دل از غم من نالد و من از غم دل روى و موى روى او آب دهد گوهر بينائى را * موى او سرمه كشد چشم تماشائى را بهار و خزان مانند گلبنى كه به ويرانه گل كند * آگه نشد كسى ز بهار و خزان ما مژگان و خنجر مژگان او به خنجر تشبيه « شيدا » * مضمون تارهاى نيست امّا به دل نشيند