سيد محمد باقر برقعى

411

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

روزگارى بار و برگى داشتم * فصل باران و تگرگى داشتم ريشه‌ها در سينه‌ام جان مىگرفت * در وجودم عشق امكان مىگرفت بركه‌اى در چشم‌هايم خانه داشت * كاكل گل‌هاى من پروانه داشت پيكر من خرّم و گل‌پوش بود * آفتاب و سايه‌هايم نوش بود ميزبان ابر و باران مىشدم * مونس هر روز چوپان مىشدم اى دريغا ! شد دگرگون روزگار * ريخت زردى بر وجودم شعله‌وار من نه اين بىحاصلى را خواستم * تيشه‌هايى ذرّه ، ذرّه كاستم خشك و بىبر گشتم و صحراى لوت * شهر باران بر لبانم شد سكوت جسم من را آتشى از تب گرفت * ردّ پاى افعى و عقرب گرفت بازتاب نور در من شد سراب * آرزوهاى قشنگم شد مذاب سوختم ؛ خاكسترم را باد برد * پشت كوهستان به درياها سپرد از وجودم ، غير بيمارى نماند * تك‌درختى ، بوته‌اى ، خارى نماند من كويرم ؛ تشنه‌كامم ؛ تفته‌ام * آن‌چنان ، كز ياد انسان رفته‌ام شب رها از آفتابم مىكند * بوسهء مهتاب خوابم مىكند خواب‌ها مىبينم از درياى دور * از نوازش‌هاى باران صبور خواب‌ها مىبينم از ديرينه‌ها * از صفاى آبها ، سبزينه‌ها بوى دريا در خيالم مىوزد * خواهش رويش به جانم مىخزد خواب مىبينم كه جنگل مىشوم * باز همچون روز اوّل مىشوم مىشوم لبريز از شوق بهار * وز ترنّم‌هاى شعر چشمه‌سار اين همه امّا به غير از خواب نيست * در تهى رگ‌هاى خشكم آب نيست آى انسان‌ها ! مرا باور كنيد * دامنم را باز بارآور كنيد ! مهربان باشيد و دلشادم كنيد ! * بوته ، بوته سبز و آبادم كنيد !