سيد محمد باقر برقعى
407
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
براى تو پُر است خاطرم ز ماجراى تو * و باغ دل پر از ترانههاى تو كجايى اى بهار دلنواز من ؟ ! * كه جان دهم چو برف در هواى تو كهام ؟ چهام ؟ فقط دلم ، همين و بس * دلى كه مىتپد فقط براى تو كهاى ؟ چهاى ؟ تو چنگ من ، تو عود من * چه گرم و دلنشين بود صداى تو ! تو آفتاب خانهء دل منى * ستارگان بخت من فداى تو اگرچه همچو باد بازىام دهى * چو برگ بوسه مىزنم به پاى تو خدا كند كه مرگ ، وقت آمدن * مرا به كام دركشد به جاى تو سبو دشت سفالى دلى از عشق خالى ؛ باورم نيست * بهار و خشكسالى ، باورم نيست تهى مىگردد از آواز باران * سبو دشت سفالى ؛ باورم نيست نسيمى نيست غير از آه و افسوس * ز امواج خيالى ؛ باورم نيست گرفته چهرهاى از برگريزان * همه گلهاى قالى ؛ باورم نيست ز الوان وجود اين زمانه * بهجز رنگ زلالى ؛ باورم نيست غم و درد مدامم گر كه روزى * نباشد در توالى ؛ باورم نيست تنهاترين برگ پيوسته تا با آرزوهايم گلاويزم * در كنج خلوتهاى تبدار و غمانگيزم هر شب به شوق عشق مىبندم بساطم را * تا صبح با افسانهاى ديگر بپاخيزم از كينه خالى ، وز شميم مهر سرشارم * پيمانهء پرخندهام ، كز اشك لبريزم گشتم ، ولى پيدا نكردم مهربان يارى * تا قطره ، قطره هستىام را پاى او ريزم آيا كسى بيراههام را راه خواهد برد ؟ ! * تا كى در اين ويرانهها با خويش بستيزم ؟ غمواژههايم را زدم آتش كه در توفان * فانوس شعرم را ز برج درد آويزم