سيد محمد باقر برقعى
386
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
آسمان اينچنين اهورايى ، و زمين اينچنين تماشايى * و من امّا چنين مقوّايى ، يك مترسك هزار درد عقيم بذر بلوغ كجاست آنكه نشان نجابت قم بود ؟ * كجاست آنكه دلش جا نماز مردم بود ؟ ضريح چشم عميقش صفاى رؤيا داشت * درست مثل غروب گرفتهء قم بود خروش بود ، خروشى پر از تغزّل بود * سكوت بود ، سكوتى پر از تلاطم بود فرشتههاى خدا شرمناك او بودند * و او ميان همين پابرهنهها گم بود كجاست سيّد سبزى كه روح باران داشت * بهار ، سبزىِ بذرِ بلوغِ مردم بود اگرچه باغ نگاهش بت شقايق داشت * دلش به خرّمى خوشههاى گندم بود ميان سفرهء درويشى تواضع او * هميشه نان صفا ، پونهء تبسّم بود خداى معرفت فصلها كه ملتهباند * ز هُرم سوگ بهارى كه فصل پنجم بود عرق نشست به پيشانى غزل از شرم * دگر مپرس كه اين شرم شعر چندم بود