سيد محمد باقر برقعى

379

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

ديدار سحر وقتست كه از شب‌زدگان ياد كنيم * مرغان قفس يك‌به‌يك آزاد كنيم باهم بشتابيم به ديدار سحر * بر ظلمت شب دوباره فرياد كنيم مادر آن‌كس كه تمام باورم بود * چون آينه در برابرم بود مىسوخت چو شمع عاشقانه * دريافتمش كه مادرم بود لحظهء ديدار امشب را با چراغ ستاره به دنبالت آمدم تا مبادا - كه باد فانوسم را بميراند و من . . با آرزوى ديرسالهء خويش در يأس غرقه شوم نه نه باور مدار تا فتح قلّه‌هاى عشق تا لحظهء حضور توقّف نمىكنم « براى تو » به انتظارت اى عزيز مهربان تمام لحظه‌هاى عمر خويش را پر از ترانه كرده‌ام چه روزها و ماهها و سالها