سيد محمد باقر برقعى
366
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
هنوز درب سراى تو مىزنم بوسه * هنوز در گل شوريده ، رويش آغاز است هنوز از كرمت سبزه مىكند لب تَر * هنوز راه اميدم بهسوى تو باز است هنوز بىتو خيال مشوّشى دارم * هنوز در سر « شوريده » شور پرواز است سرفصل آغازم چه شد ؟ در حصار غم اسيرم ، بال و پروازم چه شد ؟ * آن پر پرواز و آن پرواز شهبازم چه شد ؟ راه تدبيرى ندارم ، برده تقديرم چنين * آه از اين آواى غم ، اى بُغض ! آوازم چه شد ؟ كاش از مادر نمىزادم براى سرنوشت * كى سحر دارد شبم ، سرفصل آغازم چه شد ؟ مىكشم تصوير شيرين حبيبان روز و شب * آه و حسرت شد نصيبم ، قصّهپردازم چه شد ؟ فكر اين دلواپسىها كرده بس ديوانهام * خون دل مىبارد از چشمم سببسازم چه شد ؟ حسرت ايّام آزادى كشم نقش خيال * از طلوع غم چه گويم ، صبح اعجازم چه شد ؟ از دعاى خود نمىبينم اثر ، صاحبدلان ! * يك وساطت پيش پير خويش ، تا بازم چه شد ؟ با سرانگشت خيالم مىكشم تصوير پَر * سنگ غم بشكستهبالم ، بال پروازم چه شد ؟ درد دل تا چند بايد كردنم با اين قفس ؟ * سنگ مىگريد به حالم ، ماه طنّازم چه شد ؟ گشتهام « شوريده » از بخت بد دوران فلك * پس دعاى صبح و شامم ، محرم رازم ! چه شد ؟ خانه برانداختهاى آتش عشق عجب در دلم انداختهاى * خانهآباد ! مرا خانه برانداختهاى لب خود مىگزد آن پسته لب از حسرت تو * پا به گل سرو چمن را ز قَدَت ساختهاى از دلم بىخبرم ، تا كه شبيخون زدهاى * هان چهسان لشكر خود بر دل من تاختهاى عرقآلود رُخت ديد ، خجل ابر بهار * كه ز سيلاب رُخش خانه برانداختهاى خجل از روى تو خورشيد و مه گردون شد * آفتابيست كه رنگ از رخ او باختهاى آتشى را كه تو در خرمن جانم زدهاى * جان تفتيدهام از عشق چه بگداختهاى اين جواب غزل صائب شيرينسخن است * « خبر از خويش ندارى كه چه پرداختهاى »