سيد محمد باقر برقعى
352
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
تسبيح حرفهاى تو از گوش من گسيخت * در دام زيستيم و نديديم دانهات بىمن به شهر حادثهها بر سمند ياد * تنها گذشت گردش گيج شبانهات گلزار قصّههاى تو را گم نمىكنم * هرجا كه سبزهست ، همانجا نشانهات چون ابر بر فراز سر باغهاى دور * چون من مباد حسرت تلخى بهانهات ! كوى گمنامى مُردم و پژمردم و فرياد ابرى برنخاست * وه ! چه افزودم بهارى را كه پاييزم بكاست دور شمشادى گذشت و نوبت غمبادى است * پس بيا تا كج نشينيم و بگويم يكدو راست « 1 » زندگى مانند يك رگبار باريد و گذشت * پس اگر جويى شدم در كوى گمنامى رواست شعرَكى گفتم اگر يا قصّهاى سردادهام * آتشى بر خانمانم رفت و خاكستر بهجاست جنگ عراق در اين هشت سالى كه در جنگ رفت * چهها كرد با ملّت ما عرب بسا زندگانى ، كه رحمت به مرگ * بسا روز با جادويى كرد شب دو صد لعن بر آل صدّام باد * نه بس ، در لغت هرچه نفرين و سبّ ز صدّامِ نسناس . . . تا آدمى * همان فرق حِصرم بود با عنب به صورت اگر چند چون آدمىست * سفالى نشايد ، كه خواندن ذهب خدا خاك اين قوم ويران كناد * هم از پرّ جبريل ، هم ذو ذنب مبادا در آن بقعهء شوم ، شام * مبادا به جانشان بهجز زخم و تب خدا چپ كند كار و بار عراق * خدا راست گرداند اين قوم چپ نه تنها بكوشيد صدّام خام * هم از مصر بودند و شام و حلب
--> ( 1 ) - خود بيا تا كج نشينم راست گويم يكنفس * تا ورق چون راست بيان زين كژىها بسترى ( انورى )