سيد محمد باقر برقعى

346

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

اگر اى عشق بگويند : ميان من و تو * اين همه فاصله افتاد ، چه بايد بكنيم ؟ تقديم به امام زمان عليه السّلام مىخواهم آبى بمانم هرگز نگاهى نپوشيد ، راز پريشانىام را * امواج دريا نخواندند ، اندوه طوفانىام را با چشمى آكنده از بُهت ديدم در آن‌سوى رؤيا * آيينه‌اى جار مىزد ، انبوه حيرانىام را شبگرد صحراى دردم ، مجنون‌ترين دوره‌گردم * ليلاى من شعله‌ور كن ، روح بيابانىام را دل‌تنگىام را كه ديديد ، امّا بيايد زمانى * با چشم حيرت ببينيد ، آيينه‌گردانىام را ! از جرگهء آسمانم ، مىخواهم آبى بمانم * درياب اى نورگستر ، اعماق ظلمانىام را خون‌شروه‌هاى نگاهم با بوى غربت عجين است * رنگى ز هُرم عطش زن ، بوم زمستانىام را عطر هزار آسمان بال از دستهاى تو جاريست * بشكن طلسم قفس را ، حجم پريشانىام را عاشورايى ( 1 ) بر تربت عشق سينه‌چاك افتادند * آيينه شدند و شعله‌ناك افتادند تا اوج شكوه بىكرانش ديدند * هفتاد و دو آسمان به خاك افتادند عاشورايى ( 2 ) ز عمق درد ، آدم عليه السّلام گريه مىكرد * ز داغت ، غم ، دمادم گريه مىكرد برايت نوح عليه السّلام يكسر نوحه مىخواند * به سر مىزد محرّم ، گريه مىكرد پژواك نگاه اى راز شگفت ، چيستى ، آيينه ؟ * در بُهت هميشه زيستى ، آيينه ؟ اى روشن مستِ بارِ حيرت بر دوش * پژواك نگاه كيستى ، آيينه ؟