سيد محمد باقر برقعى
84
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
شب همهشب بسكه شكفته داغ غم از دل غمگسار من * طعنه به لاله مىزند اين دل داغدار من در برم آور اى صنم جام صبوحى از كرم * تا كه بوقت صبحدم برشكند خُمار من صبر و قرار عاشقى از دل من مجو صبا * غمزهء ناز گُلرخان برده ز دل قرار من اى مه خوشلقا نگر تا كه ببينى از غمت * مانده برهگذار تو ديدهء اشكبار من مُلك دلم شكسته شد در يم عشقت اى صنم * كيست بساحل آورد زورق بىمهار من شكوه ز خويشتن كنم چونكه ز خويشتن بُود * هر ستمى كه مىرسد بر سر روزگار من بسكه نمودم از غمش ناله ز سوز دل مگر * كز سر رحمت آورد رحم به حال زار من اى دل « خُرم » اى صبا گو به « عبادى » « 1 » از وفا * شب همهشب به ياد تو ناله كند سهتار من مير دلبران بادهاى خواهم كه از خويشم برد * درد اندوه از دلريشم برد ليليئى كو اندر اين صحراى عشق * تا به سرحد جنون پيشم برد تيرهبختى بين كه مير دلبران * عارش آيد نام درويشم برد شور و شيرينم در اين سوداى دل * گاه با نوش و گهى نيشم برد از تغافل ماندهام در كار خويش * تا كجا عقل كجانديشم برد ناصح از عقلم چه مىگويى سخن * عشق مهرويان همه كيشم برد « خرّما » طبعم به ميزان عمل * كى شكايت از كموبيشم برد بط شراب مه من عيان در عالم ، رخ بىنقاب كردى * خجل از جمال ماهت ، رخ آفتاب كردى چه بگويم از غم دل ، كه به وادى محبّت * ز سراب لعل ميگون ، دل تشنه آب كردى تو پريوش از تغافل ، به چمن ز داغ هجران * دلخسته را چو لاله ، ز غمت كباب كردى
--> ( 1 ) - منظور از عبادى نوازندهى سهتار است .