سيد محمد باقر برقعى
76
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
خوش گفت باغبان كه نچيدم گلى ز باغ * تا زخم نوك خار نخوردم به چند سال « خرّم » مسوز جان و دل از آتش فراق * كآيد به سر فراق ، چو گردد گهِ وصال راه عشق دردى كه از فراق تو بر جان رسد مرا * دلخون شود ز ديده به دامان رسد مرا دل پُر ز خون ، ز دورى دلبر شود به بَر * جان بر لب از جدايى جانان رسد مرا هر شب ز دورى رخ و زلف تو تا سحر * بانگ فغان ز سينه به كيوان رسد مرا آيى اگر ز مهر در آغوش من شبى * دردى كه بر دل است به درمان رسد مرا گردد اساس جمعيّت از بهر خاطرم * دست ار به آن دو زلف پريشان رسد مرا « خرّم » به راه عشق قدم گر نهى به صدق * كار از جناب دوست به سامان رسد مرا زلف معشوق آسيا سنگ فلك بر سر من مىگردد * مىرسد غصّهء تو ، غم چو كهن مىگردد آسمان دشمن ارباب هنر نيست اگر * از چه بر گِرد من از حيله و فن مىگردد ؟ زلف معشوق اگر در كفم آيد ز فلك * بسته بر گردن من همچو رَسَن مىگردد شير در سلسله پابست كند روبهِ پير * بىغم و غصّه به اطراف دَمَن مىگردد بلبل از غم به قفس شور و نوا مىخواند * گِرد گلشن به طرب زاغ و زغن مىگردد پايدارى نكند دولت دنيا به كسى * دست بر دست كسان همچو سخن مىگردد جامهاى دوخت اگر چرخ پى عزّت كس * « خرّما » عاقبت اين جامه كفن مىگردد بيمار عشق دادم دل از وفا به بهاى جفا عبث * ديدم هزار گونه جفا در وفا عبث بردم هزار رنج پى گنج وصل دوست * دادم پيام خويش به باد صبا عبث ديدم جفا و جور ز بيگانگان بسى * تا از وفا به يار شدم آشنا عبث