سيد محمد باقر برقعى

726

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

عشق على خواهى اگر مشاهده بينى گذار عمر * بنشين بسان سر و لب جويبار عمر بر عمر دل مبند و بهاران طول آن * پژمرده مىكند چو خزان لالهء زار عمر سيرى نكرده در چمن سبز زندگى * آيد ز راه فصل خزان بهار عمر بس روز و شب گذشت كه مانديم همچو طفل * ما بىخبر ز گردش ليل و نهار عمر بس گل كه خفته‌اند به خاك و در اين چمن * چون لاله نيستند دگر داغدار عمر در اين كوير خشك بره ماندگان بسى * گريند همچو ابر بهارى به كار عمر عشق على گزين كه به بازار آخرت * اين نقد مىشود سبب اعتبار عمر گر عمر طى كنيم و نباشد به عشق او * رندان نياورند يقين در شمار عمر دارد « سعيد » چشم عنايت به حضرتش * چون او بود به مرتبه دائر مدار عمر راه وصال سالها بايد كند خدمت كسى ميخانه را * تا به كف گيرد به مجلس ساغر و پيمانه را عشق ليلى بايد و سوداى مجنونى بسر * ور نه كس مجنون توانى گفت هر ديوانه را عاشقى را در حقيقت صدق دعوى لازمست * جان چه باشد تا بيفشانى به پا جانانه را كرده پيدا از طريق سوختن راه وصال * گر به پاى شمع بينى كشتهء پروانه را تا تو را دل منزل جانان شود از جان بكوش * تا كنى بيرون از اين خلوت‌سرا بيگانه را اى بسا از راه تلبيس و رياكارى بود * گر به دست شيخ بينى سبحهء صددانه را نيستى گر طفل بازيگوش عقلت داده‌اند * تا بسنجى از حقيقت معنى افسانه را مىبرندت تا به منزل در ره مقصد « سعيد » * گر دليل راه‌سازى مردم فرزانه را