سيد محمد باقر برقعى

716

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

يكرنگى يكرنگى ما ، ماهيت رنگ ندارد * آيينه دلِ صافىِ ما زنگ ندارد رفته‌ست بهاران و خزانى رسد از راه * صد شكر ، دگر غنچهء دل‌تنگ ندارد چون خواهد از آسيب حوادث به امان زيست * آن كس كه سر ديو و دل سنگ ندارد دلباخته شد شيخ به بازيگرى خويش * از بازى خود شعبده‌گر ننگ ندارد آوارهء صحراى جهانيم شب و روز * سردار مسافر به كسى جنگ ندارد چون چنگى پيريست جهانى كه در اوييم * خسته‌ست و به‌جز ساز بدآهنگ ندارد مىباخت ز جان رنگ خودى « سرّى » و مىگفت * يكرنگى ما ، ماهيت رنگ ندارد يادگار نياكان به يار تاجيكى يار تاجيكى ! دلم در حلقهء گيسوى توست * باخبر باش اى برادر ! چشم جانم سوى توست از بخارا « ياد يار مهربان آيد همى » * يوسف من پير كنعان در هواى كوى توست بيدل و بىخان‌ومانم ، خسته و آزرده‌ام * اى حبيب من كجايى ؟ حرز جانم روى توست هرچه دلخواه تو آيد نيز دلخواه من است * آنچه تابوى من آمد ، همچنان تابوى توست سال‌ها شد بىخبر از خانه و كاشانه‌ام * اى برادر ! چشم جانم جانب مشكوى توست از يكى سرچشمه است و از يكى آبشخور است * گفت‌وگوى ما و من در اصل گفت‌وگوى توست