سيد محمد باقر برقعى
707
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
عزم نخجيرت عجب باشد از آن مىبينم * كه صد آفاق به يكطرفه شكارى دارى تاب آن كاكل مشكين توام الكن ساخت * كه بگويم سر هر تار تتارى دارى « سرّم » از گلشن وصلت ، گل سيراب نچيد * صد هزار ، اى كه به هر موى ، بهارى دارى اى كاش دانى كه به ما ، ز آتش عشق تو چهها رفت * دل آب شد و خاك اميدش به هوا رفت تا قاف سكندر زده ، او رنگ ندامت * جان از پى جانان ز كجا تا به كجا رفت موى تو در اسواق فكندش به ره چين * چون آهوى وحشى ز پى مشك ، ختا رفت از آب حياتى كه نشانش ز تو جستم * نازك اثرى بر دلم از بوى شفا رفت اى كاش ! كه اين جامعه بيدار شدندى * از آنچه ز هجران تو با اين دل ما رفت درويشى مشتاقِ رخت بىسببى نيست * طرح سبب روز الست تو به « لا » رفت با همّت عالى گدايان درِ اوست * هر شاه و شهى را كه به سر تاج و كلا رفت هر كيش و طريقى كه بيندوخته بودم * در گمرهى زلف تو بر باد هبا رفت آرى ، ندهد تكيه بر او رنگ دوعالم * آن خاكنشينى كه ره فقر و فنا رفت ز آشفتگى منظر و موى تو در آفاق * « سرّ » دل ديوانهء ما ، بىسروپا رفت باز آمدم باز آمدم ، بابا صفت بيدارت از غوغا كنم * با توتياى اهدنا چشم دلت بينا كنم از خواب غش بجهانمت بر محملى بنشانمت * از رهزنان برهانمت تا ساحت ليلا كنم آورده در فصل الخطاب تا ويلهء امالكتاب * اقليم دل را در صواب مسلوك طاوها كنم