سيد محمد باقر برقعى

698

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

نهان چون سرّ جان از ديدهء اهل جهان باهم * حديث عالم اسرار مىگفتند و مىرفتند چو جان در عالم جان جاى خويشان متّصل باهم * ز جانان دورى اغيار مىگفتند و مىرفتند حديث از باده و از جام و از ميخانه و ساقى * به گوش مردم هشيار مىگفتند و مىرفتند به خود پيچيده از مستى ، ولى هشيار در رفتن * نشان از خانهء خمّار مىگفتند و مىرفتند به گوش جان كه هركس ، همنشين ، با جان او باشد * حديث عشق بىاظهار مىگفتند و مىرفتند دو عيّاران نهان از ديدهء كون و مكان ، امّا * به رندان رسم آن عيّار مىگفتند و مىرفتند دو مرغ عاشق اندر بوستان پرواز مىكردند * تحمّل‌هاى گل از خار مىگفتند و مىرفتند حديث عشق‌بازيهاى « سرّى » كى نهان ماند * كه مردم بر سر بازار مىگفتند و مىرفتند افسانهء عشق مرا در عاشقى ديوانه كردى * دلم از عشق خود ديوانه كردى جمال خويش را بر من نمودى * مرا بر شمع خود پروانه كردى چنان از خويش بىخويشم نمودى * كه تن را جان و جان جانانه كردى به هرجايى روى ، آيم سراغت * كه تا بينم كجا كاشانه كردى به هرجايى خراب است ، آيم آنجا * چو تو اندر خرابه خانه كردى ز هركس غير خود بيگانه گشتى * مرا از خويشتن بيگانه كردى دگر از عشق برگشتن محال است * كه تو كارى عجب رندانه كردى چه مىبود اينكه دادى عاشقان را * كه جان را باده تن ميخانه كردى اسير دام كردى جان « سرّى » * عجب دامى به زير دانه كردى خرابات است گويى از خرابى * از آن روزش كه تو ويرانه كردى پاى طلب چه شود گر ز ره لطف بگيرى دستم * از كه در عشق تو از پاى طلب ننشستم تا بت روى تو در دير دلم خانه گرفت * همه بت‌هاى خيالى به جهان بشكستم