سيد محمد باقر برقعى

691

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

حال تو جويا شدن بر عاشقان از واجبات است * هركه خواهد شاد سازد گر دل موسى الرضا را از عطا و لطف جانان ، ملك خوش‌فرجام ايران * در دل خود جاى داده رهنمايان وفا را بهر مشتاقان كويت كيمياى روح و جانى * مىكشد از خاك بيرون جذبهء عشقت طلا را فاخرم از آستانت ديده بر عالم گشودم * دارم از عشق تو يارا در دل‌وجانم ضيا را چشمه‌ساران نجابت سر كشند از آستانت * در حجاب معرفت ده بهر ما درس حيا را « كاظمى » بر دختر موساى كاظم درد دل كن * تا كنى در دل زيارت كاظمين و كربلا را قفل حاجت باز بستم بر ضريح چشم نازت * دست‌خالى برمگردان از درت اين آشنا را جوشش قلب « سروش » آن نغمهء اميدبخش است * تا پيام آشنايش پر كند ارض و سما را چون تو معصومه‌ترينى از خدا خواهم بخواهى * از بلا ايمن بدارد سر به سر ايران ما را رشتهء الفت درصدد است فتنه‌گر از تو مرا جدا كند * سدّ رهم شود دو صد فتنه و شر به پا كند رختِ شكوه بندد از لعل لبم شكفتگى * جامهء غم بياورد عيش مرا عزا كند دود اجاق مىشود سرمهء چشم ناز تو * آتش فتنه هرچه كه دوده چو بر هوا كند آنكه در ابتدا شده باعث ابتلاى من * خواهش حق به بجز غم يكسره مبتلا كند بادهء درد مىخورم هم‌سفر بلا شوم * مقصد من رضاى اوست درد مرا دوا كند هركه چو سدّ ره شود بهر خليل عشقِ من * گفتمش اين يقين كه او دشمنى با خدا كند هركه به زندگانىام بذر نفاق افكند * زندگىاش بهم خورد از عملش حيا كند خجلت از اشتباه خود مىكشد عاقبت شبى * زين كه ميان ما همه فتنه‌گرى چرا كند كج‌رويان از اين عمل هيچ ثمر نمىبرند * دست اجل فقط مرا از تو مگر جدا كند وصف بهار روى تو در شب چله مىكنم * تا كه نهال بوىِ من باز شكوفه وا كند دست فشان سهيل من همره دختران شب * دستِ عروس بخت را آمده در حسنا كند رشتهء الفت از من رنج كشيده‌ات مبر * سخت بود « سروش » را دامن تورها كند