سيد محمد باقر برقعى

677

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

به دوست هنرمندم فريدون نوزاد تهى دردا ! كه در نهايت ظلمت سراى ما * پاى طلب به سنگ عداوت شكسته شد فرياد دادخواهى ما در گلو شكست * لب‌هاى ما به سوزن بيداد بسته شد * زندان زندگانى ما دل‌شكستگان * هرگز درى به‌سوى سراى خدا نداشت بسيار دست‌ها كه به روى و به سر زديم * امّا دريغ و درد ! كه دستى صدا نداشت * هرگز نشد كلالهء زرّين آفتاب * افشان شود به پنجرهء انتظار ما گل‌خند يك ستاره دريغا كه وا نشد ! * در آسمان زندگى پرغبار ما * مات و تهى ز گردش افسون روزگار * ماييم و يك جهان غم آتشفشان خويش بىاعتنا به دغدغهء سرنوشت شوم * هستيم رهروان رهِ بىنشان خويش شكست مرغان باغ را به گلو ، هاىهو شكست * گل‌هاى راغ را ، ز خزان نرخ بو شكست از تندباد حادثه شاخ امل بريد * وز گيرودار سانحه دل‌ها فروشكست از زخم خار و خس ، گل لبخند من فسرد * وز سيلى زمانه مرا رنگ‌ورو شكست يك جام عافيت نگرفتم به دور عمر * تا دل شكست و جام شكست و سبو شكست يا ربّ ! چه آفتى به گلستان ما فتاد * كاين گونه ظالمانه گل آرزو شكست ما را هزار نغمهء خوش بود در گلو * اكنون چه شد كه نالهء ما در گلو شكست ؟ گردون مى طرب به لب ژاژگو نهاد * هر كاسه كوزه را به سر راستگو شكست از ره نمىرود دل امّيدوار ما * با سر رويم ، پاى طلب گر عدو شكست هرگز ز بار غم نشكستيم اى « سروش » * تا مدّعى به طعنه نگويد كه « او » شكست