سيد محمد باقر برقعى

673

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

پرده‌نشينان يا ربّ ! اين پرده‌نشينان كه پس پرده درند * عاقبت پردهء عشّاق به كلّى بدرند در پس پرده كدامند و چه نامند پرى * چون‌كه از منظرشان پرده برافتد قمرند شرط انصاف نباشد كه قمر خوانمشان * پريانند كه پوشيده لباس بشرند گر چنين روى نمايند به رضوان بهشت * غالب آن است كه دل از كف رضوان ببرند غايب‌اند و متصوّر همه جا پيش نظر * چه وجودند كه هم غايب و هم در نظرند از يكى چون بگريزى ، دگرى گيرد راه * متّفق كشتن ما را همه با يكدگرند فرقه‌اى نيست كه از فرقت اين قند لبان * نه مگس‌وار همه دست تغابن به سرند دادِ عاشق بستاند شه از اين قوم « سروش » * گر بداند كه به اين مرتبه بيدادگرند نيازمند مفكن گره به زلفت ، بهلش كه باز باشد * سر زلف عنبرين به ، كه چنين دراز باشد رخ نازنين مپوشان ، همه زير زلف مشكين * بگذار روز و شب را ، همه امتياز باشد به ره صبا ستادى ، سر زلف برگشادى * ز تو نافه شرم بادش ، پس از اينكه باز باشد نه همين صبا كند خم ، قد سرو بوستان را * كه به پيش قامت تو ، همه در نماز باشد شده معترف صنوبر ، به غلامى قد تو * كه ميان باغ و بستان ، به تو سرفراز باشد چو پرى تو را نخواهم ، كه خلاف تو پرى را * نه كلاه خسروانى ، نه قباى ناز باشد من و احتمال دورى ، ز رخ تو ، حاش للّه ! * نفسى كه بىتو آيد ، نفس مجاز باشد تو به حسن بىنيازى ، كه « سروش » بينوا را * شب و روز از نكويان ، به تواش نياز باشد حلقه به دوش تا سر زلف عنبرين ، حلقه به دوش مىكنى * سوى تو هركه بنگرد ، حلقه به گوش مىكنى همره باد مىكنى ، نكهت زلف خويش را * كوچه به كوچه باد را ، مشك‌فروش مىكنى مى چو به دست مىنهى ، خانه بهشت مىشود * وز لب خويش جام را ، چشمهء نوش مىكنى