سيد محمد باقر برقعى
663
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
عمر طوفانى عمر طوفانجوش خود را درنورديدم چو موج * رو بسوى ساحل اميد غلطيدم چو موج ساحلى بوسيدم و بدرود گفتم خويش را * تا كه گشتم زاده ، خود را در سفر ديدم چو موج ايمنى در پرتگاه قُله طوفان نبود * جز دمى بر بستر ساحل نغلطيدم چو موج ساختم شلاق و بر بشن خود آوردم فرود * تا به خود چون مار زخمى سخت پيچيدم چو موج تا بساحل آورم پيغامى از طوفانِ دل * سينه بر بازوى سخت صخره كوبيدم چو موج لب چشى دارم عجول از ساحل زايندهرود * گرچه از بطن محيط آسيمه جوشيدم چو موج بر كرانِ بحر دامن دار دارم چشم عزم * كى بكام كاسهء گرداب گنجيدم چو موج ؟ بيت بيت چامهء عزم و تلاشم من « سرور » * كاروان پوپشم مفهوم امّيدم چو موج حضور در خود رفتيم و جز به خويش حضورى نداشتيم * جز راه سيل خط عبورى نداشتيم ! در پنجهاى كه رنجه شود خاطر كسى * بارى هزار شكر كه روزى نداشتيم افروختيم و بهر دل ما كسى نسوخت * اى واى اگر كه پرتو نورى نداشتيم بس راز تلخ را به دل خاك بردهايم * اى واى دل كه سنگ صبورى نداشتيم چون غنچهء خزانزده رفتيم اخمناك * زيرا به بزم خنده حضورى نداشتيم ما را كه چلچراغ زهر پنجه مىدميد * يك روزن اميد به نورى نداشتيم آنسان كه روفت باد حوادث غبار ما * انگار در زمانه حضورى نداشتيم بسته است روزگار ميان بر فغان ما * با اينكه هيچ كار به مورى نداشتيم بارى به غير محضر ياران نكتهسنج * مأواى انس و بزم « سرورى » نداشتيم عطف عنايت تو را كه نعمت الوان به سفره ارزانيست * چگونه عطف عنايت به رنج بىنانى است ؟ بگرد خير بگرد و طوافِ دلها كن * كه بندگى به حقيقت نه سبحه گردانى است