سيد محمد باقر برقعى

603

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

از مى گل‌فام و اشك لاله‌گون در دور تو * ساتكين و ساغر اغيار ، سرشار است و من در دلم باشد بسى سرّ نهان از آن دهان * « سالك » آگه زان همه داناى اسرار است و من خون دل ترك دل كردم به عشقت ترك جان هم مىكنم * باشدم گر چيز ديگر تركِ آن هم مىكنم اى سنانت غمزه و تيرت مژه ، تير تو را * داده‌ام جا در جگر فكر سنان هم مىكنم من كه بدمستى كنم با اختر از يك جام مى * گر خورم جام دگر ، با آسمان هم مىكنم كرده‌ام يك‌چند سير خانقاه زاهدان * بعد از اين سير خرابات مغان هم مىكنم من كه خود را شهرهء يك شهر خلق از مرد و زن * كرده‌ام در عشق ، رسواى جهان هم مىكنم من كه پُر ياقوت كردم سينه را از خون دل * ديده را پُرگوهر از اشك روان هم مىكنم تيره روز خويش كردم روشن از ديدار تو * رفع دلتنگى به بوسى ز آن دهان هم مىكنم كرده‌ام از خاتم لعلت مسخّر مُلك جسم * ز آن دهان چون خضر عمر جاودان هم مىكنم « سالك » آيد گر به كامم دورِ جام از دست يار * ز آن به كام خويشتن دور زمان هم مىكنم