سيد محمد باقر برقعى
600
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
« احمد » عقل و « على » عشق را * يار چون مقداد و سلمانيم ما اى كه دارى از عطش در دل شرار * ديده بگشا ، آب حيوانيم ما هفتخانِ سالكان را در طريق * گام زن چون پُوردستانيم ما باغ و كِشت جان و دلها را مُدام * باد عنبر بيز و بارانيم ما با تهى دستى و فقر و مسكنت * پادشاه مُلك عرفانيم ما با پريشان حالى و درماندگى * دستگير هر پريشانيم ما مرشد عشق بكشتى از ستم خويش بىگناه مرا * دوباره جان به تن آور به يك نگاه مرا هميشه روز و شبم با رخ تو چون گذرد * چه سود تابش مهر و فروغ ماه مرا به هركجا كه روم هست خانه خانهء عشق * كند چه فرق كليسا ز خانقاه مرا غلام چون تو ايازى شوم كه مهر رُخت * به تخت عشق چو محمود كرده شاه مرا شدم ز عشق تو ديوانه و اندر اين دعوى * بس است سلسلهء زلف تو گواه مرا نريختى اگرم از دو ديده سيل سرشك * بسوختى شب هجرت شرار آه مرا چه باكم از خطر گمرهى بود « سالك » * از آنكه مرشد عشق است خضر راه مرا غارتگر دل آه از اين تركان كه ما را غارت دل مىكنند * عشق خرمن سوز خود را برق حاصل مىكنند يا ربّ ! اين خوبان نيكورو چه نقشى مىزنند * كاينچنين چنين عشّاق را بر خويش مايل مىكنند شهد مىبخشند اوّل عاشقان خويش را * بعد از آن در كام ايشان زهر قاتل مىكنند ما طواف كعبهء دل مىكنيم ار حاجيان * بهر مزدِ نيك ، طوف كعبهء گِل مىكنند خرّم آن رندان كه اندر گردن معشوق خويش * دست خود بهر همآغوشى ، حمايل مىكنند نيست يك مُشكلگشا در خانقاه زاهدان * بر در ميخانه « سالك » حلّ مُشكل مىكنند