سيد محمد باقر برقعى
60
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
شكستهبال ز دست چرخ دون بيزارم اى دوست * شكسته بالوپر بيمارم اى دوست شدم صيد فلك ديگر نخندم * كجا گردم پى دلدارم اى دوست درد انتظار بپرسى گر ز حال و روزگارم * همىگويم عزيزا غصّه دارم غم هجران مرا ديوانه كرده * ز درد انتظارى بىقرارم بىغم خوشا آنكس كه يكدم غم ندارد * غم دنيا به دل هردم ندارد خوش و خندان گذارد عمر خود را * ز شادىهاى دنيا كم ندارد رو به زوال از دست فلك اين همه بيهوده نناليم * با دست خودى بر سر هم شيره نماليم يك حرف حقيقت نشنيديم ز مردم * « خانلو » تو بگو بهر چه ما رو به زواليم مبادا نشايد هركسى را يار گفتن * چو گل در پيش هر ناكس شكفتن مبادا دل به نااهلان سپاريم * سخن را بايد از عارف شنفتن