سيد محمد باقر برقعى

584

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

دست محتاجان بگيريم از وفا * بر زمين افتاده ، باهم پا شويم پاك سازيم اين دل پركينه را * كينه را گم كرده تا پيدا شويم فاتح قاف محبت ، روز و شب * مثل عنقا ، آسمان‌پيما شويم در تلمذ ، نزد ارباب ادب * نكته آموزيم ، تا دانا شويم چشم دل را باز داريم از خرد * تا به سر حق كمى بينا شويم همچو مجنون در بيابان فراق * در تكاپوى رخ ليلا شويم با قناعت در امور زندگى * پادشاه ملك استغنا شويم « ساقيا » پر كن تو جام عشق را * تا به جنت ، ما تو را جويا شويم طبيب دردمندان بيا پايان بده صبح اميد اين شام ظلمانى * ميفشان اين همه زلف و مكن رخسار پنهانى چو سيماى دل‌افروزت بود شمع شبستانم * چرا پنهان كنى خورشيد رُخ اى يوسف ثانى به چاه عشقت افتاديم اما بىچراغ دل * حجاب ما بود اعمال ما ، اى ماه كنعانى نويسم نامه‌اى بهرت كه آگه گردى از رازم * همىدانم كه من ننوشته رازم را تو مىخوانى شدم بيمار هجرانت ، بيا اى مونس جانم * تويى دارو ، تويى درمان ، طبيب دردمندانى بيا و يك نظر بر اين دل شوريده‌ام بنما * كه تا شايد بگيرى از دلم حزن و پريشانى بيا و اين دل تار مرا روشن كن از رويت * كه بىتو اين جهان با وسعتش ماند به زندانى