سيد محمد باقر برقعى
581
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
از نكتههاى فوق و سخنها كه گفته شد * اين بُد حكايتى ز ديارى ، به اختصار سرو آزاده شب بود و تيره بود و غمانگيز روزگار * افلاك تيرهگون و فضا تار و خلق زار افكنده بود سايهء شوم و سياه خويش * دهشَت به دشتها و دَمنها و كوهسار آسوده پر نزد به هوائى كبوترى * از خوف بازهاى بدانديش روزگار اى بس كبوتران سپيدى كه مىشدند * در چنگ كركسان سيهدل همى شكار بسيار آهوان كه شدند از قضا اسير * در پنجههاى گرگ ستمكارِ نابكار هردم ز سنگ فتنهء ايّام مىشكست * آئينههاى چهرهء مردانِ نامدار آن خوشههاى گندمِ دهقان به دشتها * از هم جدا شدند ز طوفان مرگبار آرى خزان فتنهگر از ره رسيده بود * پيچيده بود بوى تباهى به كشتزار دهقان سالخوردهء درهم شكسته را * از غم نشسته بود به رخ هالهء غبار هرگز كسى به فكر غم خوشهها نبود * دلها فگار بود و پريشان و بىقرار در آن هواى شومِ نفسگيرِ بىامان * آنجا كه سر نمىزد از خاك غير خار روئيد سروى از دل تفتيدهء كوير * افكند سايه بر سر بستان و لالهزار بالنده گشت و پرچم فرياد در كَفَش * آزادهاى به توسن آزادگى سوار طوفان حادثات كه پيوسته مىوزيد * بس شاخه مىشكست از آن سرو استوار آن مير كاروان همهشب تا سحر نخفت * تا از حراميان به در آرد همى دمار فكر بلند و روشن او همچو آفتاب * پرتو فشاند و ساخت منوّر شبان تار دردا كه كس به يارى آن سرو برنخاست * تنها نهاد گام به ميدان كارزار مجنونصفت ز عشق وطن دربهدر بگشت * هرگز نكرد خانه و كاشانه اختيار تصوير گرم اوست كه رخشد به قابِ دل * آئينهها شكست ز سردى انتظار ديدارِ پنجره گلِ مهتاب را ربود * اى گل خداى حافظ تو تا دمِ بهار