سيد محمد باقر برقعى
578
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
چه حكمتى است خدايا كه عشق مهرويان * درون سينهء ما آشيانه مىگيرد اگرچه بالوپر مرغ دل ز جور تو خست * دوباره بر سر كوى تو خانه مىگيرد شبى ز كوى تو گفتم عنان بگردانم * ولى خيال تو بازم شبانه مىگيرد براى ديدن روى تو اى گل زيبا * دل شكستهء « ساقى » بهانه مىگيرد شكوفه خيال براى ديدن رويت دلم بهانه گرفت * شب است و گريهء تنهايىام شبانه گرفت شكوفههاى خيالت به خاطرم بشكفت * كه اينچنين به لبم آتش ترانه گرفت ز شوق ديدن روى تو اى بهار اميد * دوباره شاخهء خشكيدهام جوانه گرفت ز آتشى كه تو در خانهء دل افكندى * دمى بيا و ببين تا هزار خانه گرفت ز گريه گريهى چشمم شكنشكن موج است * بيا كه موج سرشكم مرا ميانه گرفت شقايقم من و با داغ دل مرا زادند * زمانه از چه به آتش مرا نشانه گرفت دل شكستهء « ساقى » چو ابر گريانى است * كه اشك غصه ز چشمان او زمانه گرفت حماسهاى از ديارى كهن اى شهر يزد ، پير كهنسال روزگار * يا جلوهگاه فضل و جوانمردى و وقار اى شهر بادگير و ديار دوچرخهها * بر توسَن مراد زمان بودهاى سوار گويند در كوير تو رازى نهفته است * راز قداستى كه به كس نيست آشكار اى شهر باستانى و پرارج ملك جم * اى يادگار پاك نياكان نامدار كوهى « 1 » است در جنوب تو آرام و باشكوه * با صولت و صلابت شيران به كارزار بوى پياز كوهى و گلهاى سَرك « 2 » آن * مستى دهد چو باده گلرنگ در بهار از اوج تا به دامن اين كوه ، زندگى * هردم برون تراود و ريزد چو آبشار
--> ( 1 ) - شير كوه ، كوهى است در جنوب يزد با ارتفاع 4075 متر از سطح دريا . ( 2 ) - سرك : بوته خارى است گلدار .