سيد محمد باقر برقعى
576
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
هر گل كه بيشتر به چمن مىدهد صفا * گلچين روزگار امانش نمىدهد « ساقى » هرآنكه گفت سخنهاى دلپذير * كس جز خداى حسن بيانش نمىدهد بادهء كهنه چراغ خانهء من بىفروغ و خاموش است * چرا كه ياد من از خاطرات فراموش است هرآنكه با سر زلف تواش بيفتد كار * به بسان زلف سياه تو خانه بر دوش است فداى حلقهء چشمت شوم كه هركس ديد * نخورده مى همهء عمر مست و مدهوش است بيار باده فزونتر ز حد زنم امشب * اگرچه شيخ زند حد خدا خطاپوش است شبى كه خوش به كنارم نشستى و خواندى * طنين نغمهات اى گل هنوز در گوش است دل شكستهء « ساقى » نمىطپد ديگر * بسان بادهء كهنه فتاده از جوش است « گريستم » ديشب به حال اين دل شيدا گريستم * بنشسته در كنارى و تنها گريستم چون شمع اشكبار در آتش نشستهاى * بر قطرهاى نشستم و دريا گريستم چون مرغ پرشكستهى گمكردهآشيان * ويرانهاى رسيدم و آنجا گريستم چون تكدرخت بىبر ناديده باغبان * بنهاده سر به دامن صحرا گريستم هركس ز باغ زندگى خويش گل بچيد * بيچاره من ز حسرت گلها گريستم باران اشك ديده چو سيلاب مىرود * ازبس ز جور و حسرت دنيا گريستم « ساقى » به روى چهرهء زردت دويده خون * آرى دويده خون دلم تا گريستم « ميناى خون خجل » دل شد سمند را مىافتاده در بر تو * هرجا سفر نمودى او يار و ياور تو جولان مده به ميدان در پيش چشم ياران * ترسم فروبيفتد دنياى باور تو روى چو لاله دارى مى در پياله دارى * گردش كند زمانه بر گرد ساغر تو