سيد محمد باقر برقعى

547

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

باران رحمتِ چه بهارى به ما رسد * وقتى كه دست‌هاى دعا را شكسته‌اند * مىآيد آن زمان كه ببينيم با تبر * مردان ما تمام شما را شكسته‌اند * در « ساحلى » كه ترس در آن موج مىزند * جا مانده‌ايم و قامت ما را شكسته‌اند ما را به سمت روشن فردا كه مىبرد ؟ * وقتى تمام آينه‌ها را شكسته‌اند يكرنگ مثل آينه هر كار مىكنم كه نگويم ، نمىشود * انگيزهء سكوت فراهم نمىشود از « سنگ روى يخ شدنم » هيچ شكوه نيست * باور كنيد ارزش من كم نمىشود آه اى برادران ! به چه دل گرم كرده‌ايد * هرگز شغاد حامى رستم نمىشود ما با شما متاركه كرديم تا ابد * آخر طلاق‌داده كه محرم نمىشود صد بار قامت قلمم را قلم كنيد * يك‌بار در ستايشتان خم نمىشود مىخواستم كه با همه باشم تمام عمر * يكرنگ ، مثل آينه ، ديدم نمىشود ما ساحليم و زير پرِ موج بوده‌ايم * « ساحل » كه ريزه‌خوارهء شبنم نمىشود با ازدحام اين همه خنجر كه در گلوست * هر كار مىكنم كه نگويم ، نمىشود بيزارم من از اين قوم خاموشى كه بىدرند ، بيزارم * در اين بيداد آتش‌خيز ، خون‌سردند ، بيزارم از آن‌هايى كه جاى خنده بر لب‌هاى اين مردم * زمستان‌هاى آه سرد آوردند ، بيزارم و از آنان كه لاف از مردى خود مىزدند ، امّا * هزاران بار ثابت شد كه نامردند ، بيزارم از آنانى كه مىدزدند جنگل را و ، مىبينم * به فكر بردن گل‌بوته‌اى زردند ، بيزارم خدا مىداند از آن‌ها كه خون اهل دنيا را * به نام آخرت در شيشه مىكردند ، بيزارم از اين بىچشم و رويانى كه بيزارند از خورشيد * نظر تنگ‌اند و چون خفّاش شبگردند ، بيزارم