سيد محمد باقر برقعى

483

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

ناله‌ها داريم از شب تا سحر * همره مرغ شب‌آويزيم ما يك‌نفس از ما نمىگردد جدا * دايماً با غم گلاويزيم ما واىواى ! از جابه‌جايىهاى دل * ز آنكه بىاندازه لبريزيم ما ما به گِرد هرزه‌گردىهاى خويش * خواجه پندارد كه شب‌خيزيم ما در دل درياى بىپايان عشق * قطرهء بسيار ناچيزيم ما از مى گلگون ز بيم محتسب * سال‌ها در حال پرهيزيم ما كام اگر تلخ است جاى چاره نيست * در سخن ، امّا ، شكر ريزيم ما اى شگفتا ! در سر پيرى هنوز * با جوانان عشق مىورزيم ما حال در آشفته بازار هنر * « زاهدا » يك جو نمىارزيم ما تف آه بهار رفت و به گوشم ترانه‌اى نرسيد * ز بلبلان غزل عاشقانه‌اى نرسيد به شوق دانهء خال تو دل به دام افتاد * به اين پرنده ، ولى آب و دانه‌اى نرسيد خوشم كه جاى دلم امن و گرم شد ، زيرا * به حلقه حلقه موى تو شانه‌اى نرسيد حكايت شب هجران مگو به آن كس ، كاو * به سوزش و تف آه شبانه‌اى نرسيد هرآن‌كه پردهء شب را به سوز دل ندريد * به صبح خرّمى جاودانه‌اى نرسيد سمند ما نجهد دوستان به كوى مراد * كه بر سُرين و بَرش تازيانه‌اى نرسيد درخت باور ما را چنان خزان بركند * كه ريشه‌اش به وصال جوانه‌اى نرسيد مدوز چشم به راهى كه گم شدند در آن * هزار كس كه از ايشان نشانه‌اى نرسيد نديدم آنكه برافروخت « زاهد » آتش كين * ز شعله بر دل‌وجانش زبانه‌اى نرسيد جوش گل در بهاران گرم مىجوشد كنار خار ، گل * مىكند زين گرم جوشى راه خود هموار ، گل آب و جارو مىشود صحرا به يمن ابر و باد * مىنشيند بر جبين سبزه ، سلطان‌وار ، گل