سيد محمد باقر برقعى
475
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
عشق پاك بىروى پرنگار تو ، ما را نگار نيست * بىزلفِ بىقرار تو ، ما را قرار نيست همرنگ عارضت به چمن گل دمد ، ولى * سروى چو قامتت به لبِ جويبار نيست جز بار فرقتت كه مرا پشت بشكند * كوهم به دوش اگر نهى اى دوست ، بار نيست گر عاشقى ، ز روى بتان جز نظر مخواه * در عشق پاك ، رخصتِ بوس و كنار نيست زاهد ! به جرم عربده انكار مىمكن * گر باده خوار ، خوار بود ، باده خوار نيست هرجا كه خمر دست دهد ، نيست بىخمار * جز خمر لعل دوست كه هيچش خمار نيست آن سلسبيل و خُلد كه واعظ به رمز گفت * بيرون ز جام باده و روى نگار نيست دل بر قصور و حور منه ، كآن قصور و حور * جز كوى مىفروش و بتِ مىگسار نيست در كارگاه كون كه بيكار كس نزيست * جز كارِ عشق ، هرچه كنى هيچ كار نيست بر من درازىِ شب يلدا و روز حشر * هرگز چو روزِ هجر و شب انتظار نيست يارى اگر ، ز يار شكايت مكن « رياض » * كز دستِ يار شكوه كند هركه ، يار نيست بخت بد خرام سرو تو بر ديده آرزو دارم * از آن دو ديدهء خونبار چون دو جو دارم مبين شكفتگى رخ كه چون صراحى مى * اگرچه خنده به لب ، گريه در گلو دارم نه از وصال تو خرّم ، نه از فراق صبور * كه من نه روى ز آهن ، نه دل ز رو دارم بنفشهوار به سوداى آن دو سنبل مو * هميشه سربهگريبان غم فرودارم شراب نيست كه خونِدل است و لختجگر * كه بىحضورِ تو در ساغر و سبو دارم چو مى به يادِ تو گيرم ز شوق با لب جام * به يادِ لعل تو چون شيشه گفتوگو دارم تو را چه غم كه من اى عود موىِ موى ميان * دلى چو عود بر آتش ، تنى چو مو دارم كجا به گوش تو گويد دو زلف چوگانى * كه من در آن خم چوگان دلى چو گو دارم تهى نشد دل از امّيد وصل و بيم فراق * كه وقف مهر تو اين خانهء دو تو دارم سزد كه تلخ نشينم ز بخت خود چو « رياض » * كه چون تو يار تُرش روى تندخو دارم