سيد محمد باقر برقعى
458
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
درد را با درد درمان مىكنيم * تا مپندارى كه بيماريم ما در كنار جويبار زندگى * سرو سرسبز و سپيداريم ما خندهء گل را تماشا مىكنيم * تا طلوع صبح بيداريم ما جاودانى باد شاديهايتان * غربت غم را خريداريم ما شعر شيرين « رها » اعجاز كرد * دوستان نخل شكرباريم ما گلواژههاى عشق امشب تو را به ديدن مهتاب مىبرم * از ديدگان منتظرت خواب مىبرم امشب نگاه دل به تماشاى زلف يار * تا كهكشان عاطفه شاداب مىبرم امشب براى ديدن گلبوتههاى عشق * من زورق خيال تو بر آب مىبرم با دستهاى سبز لبالب از اشتياق * آيينه را به خلوت محراب مىبرم همراه خويش اين دل دريائى تو را * در جستجوى گوهر ناياب مىبرم گر لايق حضور شود جان خستهام * بر بال عشق اين دل بىتاب مىبرم مردم ، مرا ز ران ملخ بهره بيش نيست * در بزم دوست يك غزل ناب مىبرم بر برگ برگ ياس محبّت « رها » نوشت * امشب تو را به ديدن مهتاب مىبرم بادهى غم ساغر سينهام از بادهى غم لبريز است * هر بهارى كه دمد در نظرم پاييز است بهر صيد دل ما تير نگاه تو بس است * ديدهام روز و شب از خون جگر لبريز است سخن از زلف تو با شب همهشب مىگويم * شب و ياد سر زلف تو خيالانگيز است با كه گويد دل من قصّه چشمان تو را * همه دانند كه تير مژهات خونريز است سرو را پيش بلنداى تو اى رايت عشق * در گلستان جهان مرتبتى ناچيز است رو نمودى به رقيبان ز چهاى ماه تمام * از نگاه من دلسوختهات پرهيز است روشن از شعر « رها » صبح دلآراى ادب * قمرى دل به هواى غزلش شبخيز است