سيد محمد باقر برقعى
451
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
موجهاى سبز وقتى كه شب بر خون مغربهاى غمگين مىنشيند * غم در نگاه تلخ رنگ من ، چه سنگين مىنشيند شبها عروس آرزويم بر حرير آبى ناز * در حجلهء سرخ شقايقهاى خونين مىنشيند اى رفته از آغوش خالى ماندهام برگرد ، برگرد * بىتو غم شيرين تو با من به بالين مىنشيند تو از پريزادان شورانگيز قصر بيستونى * در خاطر من ، نقش رؤياى تو شيرين مىنشيند وقتى كه مىخندى ، قنارى از سپيد باغ خورشيد * بر چتر سرخ لالههاى عطرآگين مىنشيند عشقت مرا نقشيست از آميزهء تصوير و رؤيا * در چشمهاى خستهء من تا كدامين مىنشيند در ظلمتم از شعلهء گيسو بر افروزان چراغى * كامشب پريشان تو ، غمگين ، اشك آجين مىنشيند با من بمان ، اى از تبار موجهاى سبز دريا * توفان درياى غم من ، با تو پايين مىنشيند قالىباف نقش قالىها ، نگارين از گُل و ريحانتان * بوتهها گلرنگ از خوناب انگشتانتان خواب مخمل در خيال خاطر ابريشم است * فرشهاى طرح و نقش از تار و پود جانتان دختران قصّههاى باغ نارنج و ترنج * گنج از ارباب و مار گنج بر دامانتان اى نگارين نقشپردازان به آواز نياز * طرحها طنّاز بر نقشِ نگارستانتان نانتان را مىشناسم خشك و خون آلوده است * الفتى دارد ، ولى با خاطر و دندانتان دختران كوچههاى آرزو ، امّيد ، عشق * اين منم بر سفرهء بىنانيان مهمانتان دستهاى خسته و رنجورتان تاول زدهست * مرهم اشكى « رها » آورده بر دستانتان خشت و آينه دلم از آينه و ، خانهام از خشت و گِل است * خانهء خشت و گلى آينهء اهل دل است اى كه در چشم شما بارقهء عاطفه نيست * دلتان مهر ، نه پيوند ، كه پيمان گسل است اين سكوت من و دل از سرِ آرامش نيست * در سكوت است دل ، امّا نفسم مشتعل است ما و اين دست تهى مانده و سرشار از هيچ * كز سر كوتهى همّت ما منفعل است