سيد محمد باقر برقعى
439
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
در بيابان جنون بىخبر از خويشتنيم * رايت عشق چو بر گُنبد مينا زدهايم اينكه مستيم ز هم صحبتى اهل طريق * از خم پاكدلى ساغر صهبا زدهايم نشگفت است كه ديوانه ببازار غميم * گوهر عقل در اين راه بسودا زدهايم نهراسيم ز توفان غمانگيز بلا * زورق دل چو بر اين پهنه دريا زدهايم لالهسان در طلب يار بآئين وفا * داغ حسرت بدل خسته رسوا زدهايم ما خراباتى و رنديم ولى جام صبوح * از كف پير مُغان در شب يلدا زدهايم همچو « رودى » بجهان از مدد پير مراد * پُشتِ پا يكسره بر لذّت دنيا زدهايم دشت بلا از عطش تا جگرزادهى زهرا مىسوخت * حَرَمش لاله صفت در دل صحرا مىسوخت آب مهريه زهرا و در آن دشت بلا * ازچهرو گلشن او بر لب دريا مىسوخت همچو مجنون كه شكيبا نبُود در غم عشق * در فراق رخ اكبر دل ليلا مىسوخت اصغر آن غنچه لبتشنه گلزار رباب * در ميان حرم و عرصه هيجا مىسوخت حَرَم آل على سوخت چنان ز آتش كين * كه زِ هَر شعله آن گُنبد خضرا مىسوخت در تَب تشنگى و سوز جگرهاى كباب * سينه علقمه چون سينه سقّا مىسوخت زاده ساقى كوثر ز عطش بر لب آب * بعد هفتاد و دو تن يكّه و تنها مىسوخت در كنار بَدنِ بىسَرِ پروانه عشق * زينب غمزده چون شمع سراپا مىسوخت كربلا دشت بلا بود و چنان وادى طور * خيمهها چون شجر سينه سينا مىسوخت چشم خونبار قلم از دل « رودى » مىگفت * كاش در آتش اين واقعه دنيا مىسوخت غزل عاشورائى سخن ز نهضت خونين كربلاست هنوز * كه در جهان علم ذكر آن بپاست هنوز نگر بديدهى انصاف حق و باطل را * كه شد يزيد ولى صيت حق بجاست هنوز اگر مدام رود اشك غم ز ديده رواست * كه از بدن سر خون خداجو است هنوز