سيد محمد باقر برقعى

433

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

تاب‌وتوان هجران ، تا بود صبر كردم * كافر دلان ببردند ، از تن توان ما را ديدى ز بس‌كه دو نان ، خستند خاطر ما * برداشتند آخر ، مُهر زبان ما را يا ربّ ! به پيرى من ، رحمى كن و نگهدار * از چشم زخم دوران ، يار جوان ما را دارم ز طالع خود ، از شكوه داستانى * كو همدمى كه پرسد ، اين داستان ما را ؟ طبعم ز دور گردون از عمر سر گران است * ساقى ! بيا ، بياور ، رطل گران ما را « روح القدس » نبودى ، گر در ميانه حايل * فرقى نبود با دل ، آن دل‌ستان ما را در پناه تو اى آنكه بودِ هر دوجهان از نگاه توست * دنيا و هرچه هست در او ، كارگاه توست اين شارعى كه تا همه جا راه مىرود * بيگانه گر غلط نكند شاهراه توست روز جهان ، دليلِ سفيدىِ روى تو * شب‌هاى تيره ، آيت موى سياه توست اين روى دلربا گل آن بوستان بود * وين خطّ جان‌فزا به حقيقت گياه توست بر هستى تو هيچ گواهى ضرور نيست * هستىِ تو ، به هستىِ تو ، خود گواه توست هركس به چون خودى شده مشغول ترّهات * بازيچه‌ها نگر كه در اين بارگاه توست نااهل از پناه تو هرجا كه مىرود * گر نيك بنگرد همه جا در پناه توست اى دل دگر منال ز بيداد ظالمان * معلوم شد كه دلبر تو دادخواه توست صد بار رفته‌ام ز زمين تا به آسمان * « روح القدس » به قدر همان مد آه توست خانقاه من بيا كه شارع ميخانه شاهراه من است * شعاع شعلهء خورشيد ، برق آن من است فراز منظر كرّوبيان نشيمن ماست * طراز دامن دلدار خوابگاه من است اگر مرا نشناسى خديو ملكت عشق * به راستى منم و عشق ، پادشاه من است به صدق دعوى اگر شاهدى ضرور بود * به جان دوست همان دوست خود گواه من است به عذر مستى اگر كار ما حواله رود * جناب پير مغان مست عذرخواه من است