سيد محمد باقر برقعى

426

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

غير او يارى نبينم بلكه ديّارى نبينم * تا در ديگر بكوبم تا ره ديگر بگيرم زنده جان در بند تن ، تن خسته از زندان دنيا * چون از اين هستى گريزم چون بدين پستى بميرم كى شود آسوده جانم تا در اين زندان نمانم * تا اگر مانم به‌جز او كس نباشد دستگيرم گرچه او داند كه من چون آهوى سر در كمندم * يا كه در تاب شكنج زلف پرچينش اسيرم رشته‌ى الفت نسازم پاره تا روزى كه هستم * نعمت روزى نگيرد چون به احسانش بصيرم گاه باشد پر كشم تا بر سر كويش نشينم * پاك رنجت از سر من چون همىبيند فقيرم خود ز خود بيزارم اكنون و ز تعلق‌ها دلم خون * كاش جان بازم به او چون من ز عمر خويش سيرم هرگز از خاك سر كويش ز طاعت سر نپيچم * هرگز از جام تمنّاى لبش لب برنگيرم خاطرم آزرده از اين هم‌ركابان ريائى * تا چه آيد بر سر صدق جوانان من كه پيرم هيچ « روحانى » نخواهد جز رضاى دوست ، آرى * هرچه پيش آيد خوش آيد ، بر مرادش ناگزيرم اى دل اى دل چو تميز حق و باطل دارى * در حق طلبى ببين چه مشكل دارى كوتاه‌ترين خط عمل ، راستى است * اين ره بگزين چو عشق منزل دارى