سيد محمد باقر برقعى
409
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
مىكنم ، هنوز مردم طرقبه به درستى نمىدانند شعر مىگويم . هنوز مرا به اسم پسر محمود آقاى خدا بيامرز مىشناسند . هنوز اگر احترامى برايم قايلاند ، به پاس پدر بزرگوارم و مادر مكرّمهام است . من دارم ريشهام را پيدا مىكنم ، الآن كه سال 1374 است اوّل دانشكدهء الهيّات را پشت سر گذاشتهام . در الهيّات درس مىخوانم . اهميّت نمىدهم كه حرفهايم شعر باشد يا نباشد ، فقط به اين فكر مىكنم كه به جاى اين مردم دارم حرف مىزنم ، چون همهء آنها حرفهايى دارند و چهارپارههاى من كاملا واقعى است و تنها ناظمى بودهام در نظم آنها . همه حرف دل همين مردم است . تا مردم باشند حرف براى گفتن دارم . » روزنامهء قدس مشهد دربارهء او و شعر « اصغر ذو الفقار تبريزى » چنين مىنويسد : « قاسم رفيعا از شاعران جوان و پركار كشور ماست كه تاكنون آثار بسيارى در مطبوعات كشور و برخى مجموعه شعرهاى گروهى به چاپ رسانده است . يكى از تجربههاى موفّق او در زمينهء « شعر و قصّه » است . اين چهارپاره در سال 1370 در مسابقات دانشآموزى ، وى را ابتدا در استان خراسان و سپس در مسابقات كشورى در رتبهء نخست نشاند . رفيعا در اين اثر تلاش كرده است ميان دو قالب ادبى شعر و قصّه ، حداكثر قرابت را ايجاد كند . به توضيحات شاعرانه و لطيف او از شب و حركات مردى كه از زندان باز آمده ، و برخورد او با فرزندش ، و توصيف كوچه و درختها ، و نيز نگاه داستانى قابل تأمّل او به ايجاد ارتباط بين دو شخصيّت اصلى قصّه ، يعنى اكبر و اصغر ذو الفقار تبريزى ، با گربهاى كه ذكرش در قصّه رفته است بيان كند . » قصهء ذو الفقار تبريزى آن شب از « ذو الفقار » مىگفتيم * ذوالفقارى كه داشت برمىگشت چهرهاى پر شكست از پاييز * نوبهارى كه داشت برمىگشت * « اكبر ذو الفقار تبريزى » * اهل يك كوچه آنطرفتر بود