سيد محمد باقر برقعى
391
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
يوسفهاى گلهاى آبى روييده غم در جان گلدانهاى خالى * واى از غم پنهان گلدانهاى خالى حيف و دريغ از دست سبزى تا كه سازد * برگ و گلى مهمان گلدانهاى خالى بازآ خدا را ، باغبان ! بنشان گلى را * در سينهء سوزان گلدانهاى خالى رخسار تو ، اى باغبان ، خورشيدمان باد * وين اشك من باران گلدانهاى خالى اى يوسف گلهاى آبى ! ديدنى كن * از كلبهء احزان گلدانهاى خالى هرجا روى ، روييده گلهاى بنفشه * جز در دل ويران گلدانهاى خالى باشد كه ابرى گريد و برگى برويد * پايان دهد هجران گلدانهاى خالى بىقرارى بيا دردهاى دل خويش را * صميمىتر از پيش قسمت كنيم بيا تا براى هم از عاشقى * در اين بىكسى باز صحبت كنيم و با ياد داغ شقايق دمى * به گلهاى آبى محبّت كنيم بيا عشق را پاس داريم و باز * دراينباره يكرنگ صحبت كنيم غريب است دور از تو بودن ، بيا * به همراه هم ترك غربت كنيم در اين بىقرارى ، در اين عاشقى * مبادا كه دل را نصيحت كنيم زخمى عميق نصيب من و دل در اين فصل گنگ * بهجز درد و آشفته حالى نبود هزار آرزو داشتم سبزِ سبز * اگر اين همه خشكسالى نبود دلم بال مىزد ، ولى اى دريغ ! * قفس بود و ديگر مجالى نبود خدا را صدا كردهام بىتو دوش * اگرچه اذانم بلالى نبود دلم مانده و درد زخمى عميق * و عشقى كه هرگز زلالى نبود بمان ! گرچه در بزم درويشىام * بهجز تكّهاى نان خالى نبود