سيد محمد باقر برقعى
380
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
چون اختر ساقطى كه جويد ره * ردّى ز مدار كردهام پيدا تا آتش دل دوباره جان گيرد * يكخرده شرار كردهام پيدا داروى شفا ز لعلِ نوشينى * بهر دلِ زار كردهام پيدا هم بادهء كهنه هم حريفى خوش * اضدادِ خُمار كردهام پيدا دَى مىگذرد به زودى از باغم * رؤياى هزار كردهام پيدا حال خوش و ناخوشم همىگويد : * احوالِ بهار كردهام پيدا امشب غزل اين چراغ جادو را * رغمِ شب تار كردهام پيدا به شيوهء پرگار دوباره فاجعه در باد مىدواندمان * به مسلخى كه دلش خواست مىكشاندمان دوباره بادِ سمومِ خزانِ ناگاهش * ز برگ و بار درين باغ مىتكاندمان ببوىِ آنكه بسازد كمان ز قامت ما * چو چوب تر ز كمرگاه مىخماندمان بسانِ مورچه خوارى به نرمه شن پنهان * ميان چاله ادبار مىسُراندمان دوباره ، اى دل غافل چه خوش پذيرفتى * كه اين برآمده از دام مىرهاندمان ببوى دانه ز اوجِ شريف آزادى * ببامِ لانهء تلبيس مىنشاندمان بسانِ كهنه لباسى كه گازرى شويد * به ضرب و زور و بتدبير مىچلاندمان بسر دواند و آخر بشيوهء پرگار * همان به نقطهء آغاز مىرساندمان در قاب سفسطه تا مدّعى به حيله تبوتابمان گرفت * افسانه گفت كم كمك و خوابمان گرفت اوّل نمود ، نم نمِ باران و عاقبت * از چارسو چو فتنهء سيلابمان گرفت خرمن ز مار بود و به هنگام احتياج * نانى نداد عاقبت و آبمان گرفت بر مهر دلفروز نگاه دريچه بست * افسانهء خرابه و مهتابمان گرفت با موجِ خُردخُرد به ژرفا كشيدمان * گردابها نموده و پايابمان گرفت